سيد محمد باقر برقعى
145
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
اهل دانش را نيازى نيست بر مال جهان * گو چه باشد كز كلام نغز والاتر بود مدحگوئى در خور شأن سخنپرداز نيست * خاصه كو از بهر مال و جاه و سيم و زر بود مدحخوانى خود نباشد جز نشان بندگى * كى تواند شاعر آزاده مدحتگر بود من اگر مدح كسى گفتم به غير از اهل علم * توبه كردم بار الها توبه نيكوتر بود جز خداوندان دانش را ستودن نارواست * مدح بايد گفت آنكس را كه دانشور بود آنكه اهل دانش است و فضل و تقوا و خرد * هرچه گويم مدحتش شايسته و در خور بود باش « خوروش » خاكپاى اهل دانش كاين تو را * در جهان فضل و دانش زينت و زيور بود شوريده دل دلى شوريده و ديوانه دارم * مگو دل يك جهان ويرانه دارم در اين ويرانه ، مهر ماهروئى * چو رخشان گوهرى يكدانه دارم به صحراى محبّت شد مكانم * بكوى آن صنم كاشانه دارم در آن وادى كه عنقا پر بريزد * من از روز نخستين خانه دارم من آن مرغم كه در قاف وفايش * چنان سيمرغ ، بس افسانه دارم به دام عشق افتادم از آن روى * كه در دل ، آرزوى دانه دارم خوشم بااينهمه ديوانگىها * نگارى عاقل و فرزانه دارم به پيش شمع روى آن پريوش * چو « خوروش » منصب پروانه دارم